اگه از عشق مي شه قصه نوشت مي شه از عشق تو گفت!
مي شه از ستاره هاي چشم تو مغرب نو مشرق نوبر پا کرد!
مي شه از برق نگات خورشيد و خاکستر کرد!
مي شه از گندمي هاي سر زلفت يه عالم شعر نوشت!
آره از عشق مي شه قصه نوشت.!
اما به شرطي که عاشق باشي!
اصلا کی می دونه سمبل عشق چیه؟
این گل می تونه سمبل عشق باشه؟

............ کي تا حالا واقعا عاشق شده؟!
کي تاحالا الکي شعار نداده؟! اصلا فرض مي گيريم که خيليا عاشق شدن و الکي شعار ندادن.. کدوم يکي از اوناي که عاشق نشدن تا حالا به عشقشون خيانت نکردن؟!
کدو م يکيشون غرورشونو پاي عشقشون شيکوندن؟!
کدومشون تا حالا به عشقشون دروغ نگفتن؟!
اصلا فرض مي کنيم دروغم نگفتن... اصلا همه ي اينا درست کي تا حالا معناي عشق واقعي و درک کرده؟! من؟! شما؟!
نه من نه شماها و نه هيچ کس ديگه معني واقعي عشقو درک نمي کنه!
چون عشق اونقدر مقدسه که درکش کار من و شما نيست. بايد اونقدر ايمانت قوي باشه اونقدر قدرت درکت بالا باشه تا خدا اين نعمت بزرگو بهت بده. تا لايقش بشي.......... تا عاشق بشي.............تا واسه معشوقت جون بدي............ تا فداي تک تک نفساش بشي...........تا وقتي قلبش مي زنه حاضر باشي وجودتو واسه ضربان قلبش بدي.................. تا وقتي نگات ميکنه از عشق چشاش بميري ........... تا وقتي ناراحته وقتي دلش غم داره اونقدر از قدرت عشقت استفاده کني تا تو عشق غرق بشه و هيچي ديگه نفهمه فقط و فقط تو گرمي آغوشت عشق و ببينه............. تا وقتي بهت مي گه دوستت دارم عمرو وجودو زنديگيتو در اختيارش بذاري .بگي بيا اينا همش مال تو چون خودت مال مني چون من جز عشق تو هيچي نمي خوام هيچي هيچي هيچي....... واقعا هيچي نمي خوام!!!
نگات واسم بسه صدات واسم بسه چشات واسم بسه... !!!
نمي دونم چرا دلم انقد غم داره . انگار چشام . دنيام . فردام يه چيز کم داره؟! شايد يه نگاه شايد يه صدا ...... يه صدايي که آشنا باشه يه نگاهي که........!
سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي کند . و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود در تقدير بودنم باران نمي باريد اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزاني کرده دنياي دلم در اين تنگناي بودن در اين حس پرواز جز لحظه هاي با تو بودن آرزويي در دل ندارد.
|
+| نوشته شده توسط
LoveLeSs در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
|